سفرنامه سفر به دریاسر، تنکابن

سفرنامه سفر به دریاسر، تنکابن

سفر همیشه یه رخداد بوده و هست.

هیچ وقت نمیتونی از دوبار سفر به یک مقصد انتظار وقایع یکسانی داشته باشی.

هر سفر رو شاید بشه به یک موجود مجزا و زنده تصور کرد که به عنوان یک خاطره باقی میمونه.

حالا با عکسها و فیلمها و یا با بازگویی ماجرا ها در جمعهای دوستانه.

چندی پیش با تعدادی از بهترین دوستانمان سفری ناگهانی و برنامه ریزی نشده به دریا سر در استان مازندران داشتیم.

یک تماس حدود 5 ساعت قبل از سفر داشتم که فلانی میای بریم دریا سر؟

پرسیدم : کی ؟ گفت فردا صبح حرکت جمعه شب برگشت.

با خودم گفتم دو روز و یک شب. آنهم مازندران و تنکابن.

چرا که نه ؟

اوکی کردیم

همه چیز با ساختار کمپ برنامه ریزی شد.

قرار شد چادر ببریم و کیسه خواب و غذا و وسایل پخت و پز و لباس گرم و دارو و کفش مناسب و کلی اقلام دیگه.

با میدل باس تا پای کوه میرفتیم بعد سه ساعت پیاده روی و میرسیدم به محل اطراق.

سفر شروع شده بود از بعد تماس.

شروع کردم به بسته بندی کردن. خوب آخه عادت داریم. همیشه همه چیز دم دستمونه.

آماده حمله ایم و ظرف 2 ساعت جمع میکنیم راه میفتیم.

اگر ول بشیم تو طبیعت بدون هیچ چیز قطعا زنده میمونیم!

راه افتادیم با دو تا کوله پشتی 60 و 30 لیتری و کیف دوربین و 4 تا کیسه خواب. بچه ها شب رو در مدرسه خوابیده بودند با بقیه همکلاسی ها شون. 6 صبح برداشتیمشون.

ماشین رو گذاشتیم دم مدرسه، یه اسنپ گرفتیم و رفتیم که سوار اتوبوس بشیم.

تو راه بیشتر داشتیم با هم سر به سر میذاشتیم و به اطلاعات آب و هوا و اینکه لباس گرم نداشتیم میخندیدیم.

توی جاده چالوس کنار یه رستوران ایستادیم و صبحانه مفصلی خوردیم و برگشتیم توی اتوبوس.

همه تو فضای چرت بعد از صبحانه رفتیم تا رسیدم پای کوه.

وقتی شروع به خالی کردن وسایل کردیم دیدیم که ای وای عجب کاری دست خودمون دادیم.

سربالایی اول راه به حدی بود که حتی ماشین های بیابان رو هم نمیتونستن برن بالا.

حالا فکر کنید ما موندیم با کلی کوله و آب و وسایل دیگه که باید تو سه ساعت بالا رفتن با خودمون حمل میکردیم.

پشیمونی در این لحظات یه حس همگانیه که تو چشم های همه مشاهده میشد.

ولی چاره ای نبود

راه افتادیم

البته کل وسایل رو دادیم به دوست عزیزی به نام قاطر که برامون بیاره بالا.

واقعا بدون قاطر نمیشد.

به هر حال راه افتادیم و حدود 2 ساعت راه رفتیم تا به اولین سطح صاف رسیدیم.

در این نقطه بود که متوجه شدیم داریم کجا میریم.

تصاویری که توی اینترنت دیده بودیم نمیتونه زیبایی واقعی اینجا رو به تصویر بکشه.

بزرگی و بلندای کوهها، اتصال سبزی دشت به برف بالا کوه، وصعت مرتع میان کوه، و سرچشمه هایی که به جویبار تبدیل شده بودند.

شما اینجا میتونید تولد یک رودخانه رو ببینید. و وقتی که آب همه جای یک مرتع رو میگیره و در نهایت به شکل یک رود خروشان سرازیر میشه به پایین.

مدتی رو به عکاسی از اطراف گذروندیم و منتظر قاطرها شدیم که برسن چون تمام واسیلمون از جمله چادرها و مواد غذایی اونجا بود.

درست زمانی که شروع کرده بودیم به چادر زدن باران شروع شد.

باران این جا را نمیتونم توصیف کنم

بهتره تو این کلیپ کوتاه خودتون منظور از بارون رو ببینید.

خیلی عجیبه وقتی تمام شرایط آب و هوایی رو در یک زمان ببینی، آفتاب و ابر و بارون و آسمون نیم ابری و باران سیل آسا و باد و طوفان و گرما.

چادرها برپا شد و مشغول روشن کردن آتش شدیم. روشن کردن آتش با چوبهای خیس خیلی زمان برد و دود فراوانی هم به پا کردیم و در نهایت آتش مطبوعی شد که میشد کمی لباسها را روی آن خشک کرد.

طبق قواعد جهانی کمپینگ کنار آتش شام خوردیم و به گفتگو و تعریف کردن جوکهای بیمزه و بامزه و خاطرات عجیب گذراندیم.

و بعد از شب به خیر گفتن رفتیم که بخوابیم.

هنوز چشمانمون گرم نشده بود که با وزش بادهایی با سرعت 80 تا 100 کیلومتر در ساعت روبرو شدیم.

اینجا بود که متوجه شدم چادر ما براین منطقه ساخته نشده است.

سه ساعت تمام میله چادر را نگه داشتم تا افراد بخوابند ولی متاسفانه باد چادر را پاره کرد و ناچار شدیم همه را بین چهار چادر دیگر تقسیم کنیم.

در نهایت سه نفر از آقایان روی بازمانده پاره پوره چادر روی زمین و توی کیسه خواب خوابیدیم و اینبار باد به دلیل سطح پایین ما هیچ اثری بر ما نداشت.

خواب خوبی بود.

صبح هم که مثل اکثر صبح های آخر سفر به جمع آوری و صبحانه و عکس گرفتن با موجودات مرتع گذشت و در نهایت شروع به فرود از کوه کردیم.

نزدیک به 24 ساعت در این مرتع گذشت.

24 ساعت به دور از تمدن و صدای هیچ وسیله ای.

24 ساعت صحبت با همدیگر

24 ساعت اشتراک در تجارب

24 ساعت هم اندیشی و روبرو شدن با مشکلات

و یک خستگی مطبوع و تعداد زیادی قاب دل انگیز که برخی رو با شما به اشتراک گذاشتم.